مهرسا جون نفس من و محسنمهرسا جون نفس من و محسن، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

خاطرات مهرسا

نوروز93 با مهرسا

دختر قشنگ م عیدت مبارک   انشااله تموووووووووووووم عیدهای عمرت پر از سلامتی و شادی باشه. امسال یه حس دیگه ای داشتم موقع تحویل سال، امسال یه فرشته کوچولو به جمع دو نفره ی من و محسن جونم اضافه شده، فرشته ای که شده تمام زندگیمون. عزیزم امسال برای تحویل سال خونه ی دایی مامان جونت بودیم. کنار سفره هفت سین برای همه دعا کردم اما برای تو، برای تمام عمرت دعا کردم برای سعادت و خوشبختی و عاقبت بخیریت برای راهی که در پیش داری دعا کردم. دخترم اولین عیدت مبارک.   ...
1 فروردين 1393

مهمونی به افتخارمهرسا

امروزپنج شنبه  مورخ ٨ اسفند ٩٢ مهمانی خونیه مادرم گرفتم و دایی وخالهمو دعوت کردم و قرار شد برای خانواده شوشو بعدیه مهمونی بگیرم. همه بودن کلی خوش گذشت.بعدهم موقع رفتن مهرسا کلی هدیه گرفت . بعد رفتن مهمونها شوشو گفتم دیگه کاراتو بکن بریم خونه آخه نزدیک عیده هم تو لباس بخری هم من هم برای مهرسا باید لباس بخریم.تازه هم حال تو خوبه هم مهرسا. دیگه تموم وسایلمو جمع کردم و مامانم اصرار داشت باشم . از رفتن من و مهرسا که همه خانواده ام خیلی بهش عادت کرده بودن هم ناراحت بود و هم اشک درچشماش حلقه زده بود بلاخره هر رفتی  یه برگشتی داره..همه وسایلمو جمع کردم و شو شو رفت گذاشت تو ماشین امد خداحافظی کرد...
9 اسفند 1392

بستری مهرسا دربیمارستان

امروز سه شنبه٢٩ بهمن یک هفته هست که مهرسا کوچولو به دنیا امده نزدیکیای ظهر احساس کردم یه کم زرد شده اخ آزمایش زردی چند روز قبلش داده بود و روی 6 بود ولی امروز خیلی زرد نشون میداد  به شوشو زنگ زدم بیا ببریمش دکتر نشون بدم بردیمش بیمارستان ازش خون گرفتن گفتن شده 16 سریع دستور بستری نوشتن شب با مهرسا تو بیمارستان بودم روز چهارشنبه بعد کلی تو دستگاه بودن نی نی از  دختر گلم خون گرفتن که شده بود  9انشا الله اگر فردا همینطور باشه نی نی مرخص می شه  می برمش خونه     
30 بهمن 1392