اولین عیدفطرمهرسا
طبق روال همیشه که عیدفطرچند روز تعطیل است قرار بود به مسافرت بریم که به خاطر گرمی هوا وخدای نکرده گرما زده شدن مهرسا قیدمسافرت امسال رو زدیم.صبح روز عیدبرای هوا خوری به لواسانات رفتم و نهار دریکی باغ رستورانهای لواسون خوردیم. مهرسا هم کلی صفا کرد و خدا شکر اذیت نکرد فقط کمی لپ هاش به خاطر گرمیه هوا قرمز شد. ...
نویسنده :
مامان و بابا جون
17:37
حلول ماه مبارک رمضان
مهرسا وعروسی دختر عمه اش
مهرسا ساعتی قبل از رفتن به عروسی دختر عمه اش ...
نویسنده :
مامان و بابا جون
16:46
واکسن 4 ماهگی
برای واکسن 4 ماهگی رفتم خونه مادرم چون اونجا کار داشتم و واکسن مهرسا کوچولو خانه بهداشت دم خونه مادرم رفتم زدم مهرسا یه کم فقط گریه کرد بعد آرم شد ...
نویسنده :
مامان و بابا جون
13:17
مهرسا در مدل های مختلف
مهرسا و اولین مسافرت
بعد از مدتها شوشو با دوستش قرار گذاشت در ماه اردیبهشت یه مسافرت بریم. قرارومدارها گذاشته شد و قرارشد اخر اردیبهشت یه مسافرتی به شمال بکنم. دوست شوشو از محل کارش یه ویلا گرفت و قرار شد 30 اردیبهشت صبح زود راه بیفتم که تا اونا امدن رفتم شد ساعت 8 صبح . راهی جاده شدم یه یک ساعتی که رفتم یه باغچه خانگی پیدا کردم که بریم صبحانه بخوریم.بیساط پهن کردم مهرسا طبق معمول با کریر آوردیم کنار سفره. باغچه خانوادگی بین جاده چالوس صبح روزسفر بعد صبحانه وسایل جمع کردیم و حرکت کردیم بعد از کلی راه رفتن ساعت 3 بعدظهر بود رسیدم چابکسر چه هوای بود جایتون خالی ویلا تحویل گرفتیم نهارخوردیم همگی یه استراحتی کردیم....
نویسنده :
مامان و بابا جون
22:14
مهرساعزیز مامان به روایت تصویر
بزرگ شدن مهرسا عسلی
امروز برای مهرسای گلم ،سایزمای بی بیبشو براش عوض کردم چون سایز یک براش کوچک شده بود. ...
نویسنده :
مامان و بابا جون
9:44
واکسن 2ماهگی
امروز شنبه ٢٣فروردین ٩٣ صبح زود مهرسا خانم بیدار کردم که کاراش بکنم ببرم برای واکسن ... قطره استامینوفن دادم تا گلم کمتر درد بکشه.. دخملم کلی خندید من ازش عکس گرفتم بعد اینکه لباسش تنش کردم همراه بابایی رفتم خانه بهداشت تو راه دخملی خوابید ....رسیدم خانه بهداشت تازه یادم افتاد شناسنامه دخملی نیاوردم رفتم خونه شناسنامه ات آوردم گلم رو گذاشتم روتخت خانم دکتر ٢تا واکسن بهش زد که جیغ دخملی رفت هوا که بعدش ساکت شد.. برای اینکه قد و وزنش بگیرم رفتم براش پرونده تشکیل دادم که وزن دخملی ٥ کیلو شده قد٥٦... فدات بشم کلی بزرگ شدی... مهرسا قبل از رفتن به مرکز درمانی ...
نویسنده :
مامان و بابا جون
17:16



